رضا قلى خان ( هدايت )

169

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بارى * خورشيدپرست شو نه كوساله‌پرست و آن را برهمند و برهمه نيز كويند برهود با واو مجهول بر وزن محمود چيزى را كويند كه نزديك سوختن شده و حرارت آتش آن را زرد كرده باشد و آن را بيهود نيز خوانند ناصر خسرو كفته شعر چو نرم كويم با تو مرا درشت مكوى * مسوز دست جز آن را كه مر ترا بيهود برهون بفتح اول و ضمّ هر چيزى ميان‌خالى را كويند مانند هالهء ماه و طوقى كه در كردن اندازند و كمرى كه بر ميان بندند و دايرهء را كه از پركار كشند و چوب بند و خاربست و حصار در خانه و محوطه و خانهء كوچك و آرايش و زينت و كمر كاه و كمر كوه و امثال آن حكيم قطران كفته شعر ايا قد تو چون سروى ز ديبا كرد آن آذين * ايا روى تو چون ماهى ز عنبر كرد آن برهون اين برهون بمعنى هالهء ماه بود كه آن را خرمن ماه نيز كويند حكيم قطران بمعنى پرچين باغ كفته شعر بباغ پر كل ماند رخ تو مالامال * زمانه بسته ز شمشاد كرد آن برهون و بمعنى حصار و محوطه ناصر خسرو كفته اى شده غافل ز علم حجّة و برهان * جهل كشيده بكرد جان تو برهون عمعق كفته ع مردم چشمم چو مركز اشك چون برهون شود حكيم ناصر خسرو بمعنى در خانه و حصار كفته شعر دل بيقين اى پسر خزانهء دين است * چشم تو چون روزن است و كوش چو برهون كوهر دين چون در اين خزانه نهادى * روزن و برهونش هر دو سخت كن اكنون و بمعنى حصار و محوطه در اغلب ابيات درست مىآيد برهوه بر وزن انبوه صابونى است كه بدان رخت شويند برهيخت و برهيختن در برهختن كذشته است بريجن و بريزن با اول و ثانى مكسور تابهء باشد كه از كل سازند و بر زبر آن نان پزند و آن را برزن نيز خوانند و تنورى كه در آن كماج و نان سنكك پزند و بريزن بمعنى غربال نيز آمده كه مخفف پرويزن باشد بريدن با اول مضموم بمعنى قطع كردن مشهور است سابق برين مقرّر بوده كه در فاصله دوازده ميل براى سوارى نامه بران سلطان استرى مىكذاشته چون نامه برميرسيد بجهة نشان كه معلوم شود كه آن استر بنامه‌بر داده شده دم آن را مىبريدند و بريده دم مىشد و آن رونده را بتدريج بريد خواندند و عرب ضم آن را فتح نموده بريد بمعنى رسول استعمال كردند و بريد معرب است بريزه صمغى باشد كه آن را پريزى خوانند شبيه است بمصطكى و روى كران بجهة لحم كردن و وصل نمودن برنج به مس و امثال آن به كار برند بريش بمعنى پاشيدن و فرونشاندن باشد و تبديل بريز است سعدى كفته شعر مرا خود دلى دردمند است و ريش * تو نيزم نمك بر جراحت مريش بريغ بر وزن دريغ بمعنى خوشهء انكور است برين بر وزن قرين بمعنى بالائين چون فلك الافلاك بالاتر از فلكهاى ديكر است آن را سپهر برين كفته‌اند فردوسى كفته شعر سپهر برين كر كشد زين تو * سرانجام خاك است بالين تو و باد برين باد صبا است چنان كه باد دبور فرودين است شمس فخرى كفته شعر به زير چرخ برين بىمثال فرمانش * ز سوى شرق نيارد وزيد باد برين و بكسر باء هر سوراخ را كويند عموما و سوراخ تنور را خصوصا و بضم اول پارچهء كوچك و هلال وارى باشد كه از خربزه و هندوانه بريده شود مولوي معنوى در قصهء لقمان و خربزه تلخ كفته شعر چون بريد و داد او را يك برين * همچو شكر خوردش و چون انكبين برنيش بضم اول و كسر دويم و نون مكسور بشين زده بمعنى بريدن و برش كه مذكور شد و بمعنى راندن شكم كه زحير باشد و با اين معنى معلوم مىشود كه بفتح باء مرادف بريدن است اين شين كاهى افادهء معنى مصدر مىكند چنان كه آفريدن و آفرينش بريون با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى مجهول و واو مفتوح نام علّتى است و سبب آن دو چيز بود يكى خلط بد در تن و ديكر قوت طبيعت و خلط بد نيز دو كونه بود يكى خلطى بود تيز و رقيق ديكر خلطى بود غليظ سوداوى كه با خون آميخته و قوت طبيعت خلط بدرهء از اندامهاى شريف بازميدارد و به ظاهر پوست دفع مىكند پهن مىكردد و خارش مىكند و آن را به عربى قوبا كويند حكيم يوسفى طبيب كفته شعر شراب استو خودوس ار خورد كس * ز من بشنو حديث بىريا را بواسير و بريون را دهد نفع * بر دهم علّت ماخوليا را بر وزن فرعون و دل‌خون هم آمده در برهان كفته بر وزن افيون كرداكرد دهان را كويند برين فرهنك بفتح اول بمعنى بالاترين دانش است و آن علم الهيّات حكمت است كه علم بصانع تعالى و عقول و نفوس